|
دو شنبه 16 فروردين 1395برچسب:من و جن, من و یه چیز سنگین تر ازمن,خواب جن,ایدز ,آروین جانیون, ملمن, :: 19:24 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و خودکشی و بیماری ایدز آروین جانسون!!
امروز اعصابم خررررررررررررررررررررررابه...
حوصله هیچکیو ندارم...........
اصن می رم خودکشی........
اه اه اه....
لا مصب...
بعد کلی اس ام اس بازی با دوستم فهمیدم یه تجدید بیشتر نداشته...واااااااااااااااای...حس از انگشتام رفت...گوشی رو ول کردم...سرم درد می کنه...رنگم پریده...دستام می لزره...پاهام مث موقعی که خون دادم بندری میاد...چشمام...ای باباااااااا!یخورده دیگه بگم یه طاعونی چیزی به خودم میچسبونم می شتافم به دیار باقی...
رفتم جلو آینه...یه نگاه به خودم انداختم...قیافم بدک نیست...به چشمام نگاه کردم...زیر لب اینو زمزمه می کنم که:
-تو که چشمات خیلی قشنگه...رنگ چشمات خیلی عجیبه...
ادامه مطلب ... ![]()
جمعه 13 فروردين 1395برچسب:من و جن, من و یه چیز سنگین تر ازمن,خواب جن, :: 15:35 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
من و غش کردن تو آزمایشگاه
صبح ساعت 5.30 با آلارم گوشی بیدار شدم...رفتم دستشویی و یادم اومد نباید می رفتم واسه آزمایش...خلاصه بگم بعد نماز خوابیدم دیدم مامانم با مانتوش می کوبونه تو کمرم...
-پاشو...پاشو بریم آزمایشگاه...پاشو....پاشو دیگه..
بعد کلی غر زدن و نق زدن پاشدیم رفتیم اون جا...منشی اش یه پیرمرد بود...
نشستم روی یک صندلی...یه مجله درمورد تازه های آزمایشگاه...
باز کردم هر صفحه شو با دقت نگاه می کردم و می خوندم...نمی فهمیدما...اما خوب کلی کلاس داشت لامصب...تو تلویزیون اون جا داشت یه فیلم که یه زنه دنبال شوهرش که اسمش شهریار بود می گشت...بیااا...قحطی شوهر رو تو فیلمامون به وضوح می توان مشاهده کرد...
یه خانومه لخ لخ کنان با صندل سبز و پاهای لخت از جلوم رد شد که لباس آزمایشگاه تنش بود...یه خانوم گانبالو هم بود که اومد زرت نشست رو صندلی جوری که من نتونم شهریار و بی شوهری زنشو ببینم...
ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 12 فروردين 1395برچسب:من و جن, من و یه چیز سنگین تر ازمن, :: 19:35 :: نويسنده : ریحوووووون↖(^ω^)↗
صبح بعد نماز چپیدم تو اتاقمو خودمو ولو کردم روتخت حالا مگه خوابم برد؟
از یه خواب خوشی بیدارم کردن!!خوابم خیلی باحال بود...
خواب دیدم من و شومپر آینده ام که ازقضا عشقولیمم هست داریم دعوا می کنیم بچه مم عین میمون داره موز می خوره و به ما نگاه می کنه انگار فیلم سینماییه.
یکم رو قیافه بچم دقت کردم.وااااای...چقدر تو نازی توله سگ مامان...
خواستم قیافه عشقمم ببینم اما چون هنوز عشقی در کار نیست صورتش شطرنجی بود رفتم جلو تا شاید ببینمش یهو مامانم بیدارم کرد گفت پاشو نماز بخون.خونه خیلی گرم بود رفتم رو تراس دراز کشیدم...
مهم اینا نیست مهم اینه که اعصاابم خفن خورده...نمی دونم چمه...از تنهاییه؟از محدودیت؟نمی دونم والا.من تک فرزندم خیرسرم همون چیزی که ازش بدم میومد از همون بچگی...همش می گفتم چرا خواهر برادر ندارم، اما حالا می فهمم وجودش چه توفیری می کنه داداشی که صب تا شب پای پلی استیشنه و تیکن بازی می کنه یا خواهری که تو دنیای دخترونه خودش گمه.
ادامه مطلب ... ![]() ![]() |